داستان ارسالی از فاطمه خانوم
ایلیا : جالب بود خیلی خوشم اومد
گل سرخی روز و شب خواب زنبورها را می دید ، اما هیچ زنبوری بر گلبرگ هایش نمی نشست.
اما گل به رویایش ادامه داد. در شب های دراز ، آسمانی پر از زنبور را تصور می کرد که بر او فرود می آمدند تا ببوسندش . با این کار ، می توانست تا روز بعد دوام آورد و بار دیگر گلبرگ هایش را به روی خورشید بگشاید.
شبی ، ماه که از تنهایی گل سرخ آگاه بود ، پرسید : " از انتظار خسته نشده ای؟"
" شاید . اما باید به تلاشم ادامه بدهم."
" چرا ؟"
" اگر گلبرگ هایم را باز نکنم ، می پژمرم ."
گاهی ، وقتی به نظر می رسد که تنهایی تمام زیبایی ها را له می کند ، تنها راه برای مقاومت ، گشوده ماندن است..
"
پائولو کوئیلو
برچسب:
نویسنده: amini-saleh